Ali .N پنجشنبه 8 بهمن 1394 09:34 نظرات ()
http://www.talab.ir/wp-content/uploads/2014/12/964166805-talab-ir.jpg


ملا به بقال سر کوچه بدهکار بود و برای آن که او پول خود را مطالبه نکند، هرگز از جلوی مغازه وی نمی گذشت.
از قضا یک روز که در بازار نشسته بود و با رفقایش حرف می زد، ناگهان مرد بقال که از آن جا عبور می کرد وی را دید و جلو رفته یقه ملا را گرفت و گفت:
   - برای چه فرار می کنی و طلب مرا نمی دهی؟
ملا حرفی نزد و ساکت سر جایش باقی ماند. مرد بقال با صدای بلند تری فریاد زد:
   - اگر پولم را ندهی آبرویت را می برم و به همه می گویم که چه مرد بدحسابی هستی.
ملا ناگهان با عصبانیت فریاد کشید :
   - مرد حسابی من چه قدر به تو بدهکار هستم که این قدر داد و فریاد به راه انداخته ای؟
مرد مزبور گفت :
   - پنجاه دینار
ملا گفت بسیار خب بیست و پنج دینار آن را فردا می دهم و بیست دینار هم پس فردا حالا چه قدر باقی مانده است؟
مرد بقال گفت:
   - پنج دینار
ملا فریاد کشید :
   - خب مرد حسابی خجالت نمی کشی که برای پنج دینار این طور داد و فریاد به راه انداخته ای و آبروی مرا می بری؟ برو چند روز دیگر خودم می آیم و پنج دینارت را می دهم چون حالا پول خرد ندارم.